تبليغاتX
عکس های هشت سال دفاع مقدس
 
آخرين مطالب
خاک های نرم کوشک
سفرنامه عشق
آرشيو مطالب
بهمن 1390
دی 1390
پيوندهاي روزانه
ترجمه وبلاگ به انگلیسی
ترجمه وبلاگ به فارسی
آرشيو پيوندهاي روزانه
پيوندها
هيئت سائلان حسين اصفهان
راويان
سایت مقام معظم رهبری
تبیان
راسخون
مرکز دانلود نوحه ایران
ذاکرین(دانلود مداحی)
به سوي ظهور
جنبش مصاف
خاک های نرم کوشک
              نام کتاب:خاک های نرم کوشک

                                     نویسنده: سعید عاکف

گزیده ای از کتاب:

یک ساعتی مانده بود به اذان صبح. جلسه تمام شد. آمدیم گردان. قبل از جلسه هم رفته بودیم شناسایی.تا پام رسید به چادر، خسته و کوفته ولو شدم روی زمین. فکر میکردم عبدالحسین هم می خوابد. جورابهاش را در اورد. رفت بیرون! دنبالش رفتم.
پای شیر آب ایستاد. آستینها را داد بالا و شروع کرد به وضو گرفتن.بیشتر از همه ما فشار کار روی او بود. طبیعی بود که از همه خسته تر باشد. احتمالش را هم نمیدادم حالی برای خواندن نماز شب داشته باشد.
خواستم کار او را بکنم حریف خودم نشدم. فکر این را می کردم تا یکی دو ساعت دیگر سر و کله فرمانده ی محور پیدا می شود. آن وقت باید باز می رفتیم دیدگاه و می رفتیم پشت دور بین. خدا میدانست کی برگردیم. پیش خودم گفتم: بالاخره تو بیست و چهار ساعت، احتیاج به یه استراحتی داره که.
رفتم تو چادرو دراز کشیدم. زود خوابم برد.
اذان صبح آمد بیدارمان کرد. بلند شدم و پلکهام رو مالیدم. چندلحظه ای طول کشید تا چشمهایم باز شد به صورتش نگاه کردم. معلوم بود مثل هر شب، نماز باحالی خوانده است.

علمدار | 13:42 - سه شنبه 1390/11/04
+ |
سفرنامه عشق
سفرنامه عشق    نام کتاب: سفرنامه عشق

                              نویسنده: محسن نصری

گزیده ای از کتاب:

نامه یک دختر: در آستانه عملیات خیبر در بین کمک ها و هدایای مردم، نامه و کمک های یک دختر 9 ساله حکایت از حماسه دختران در دفاع مقدس دارد. او در نامه اش نوشته است:

( با سلام به امام زمان (ارواحنا فداه) و درود به امام خمینی، سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا می باشد ، این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد، من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی می روم. مادرم کار می کند. ما پنج نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من 92 روز کار کرده ام تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می خواهم که این هدیه را از من یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید، آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم ، احمد، و بتول و تقی برادر کوچک هست، سلام می رسانیم. خدانگهدار شما پاسداران اسلام باشد. 1362/11/8



                                                                                     


علمدار | 10:54 - دوشنبه 1390/10/26
+ |
منوي اصلي
خانه
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

بسم رب الشهداء و صديقين
با عرض سلام خدمت همه دوستان در اين وبلاگ سعي شده مطالب و عکس های جالبي از نرم افزار امتداد دفاع مقدس به نمايش گذاشته شود از همه عزيزان در خواست مي شود حتماً نظر خود را در رابطه با هر كدام در قسمت نظرات بدهند.
باتشكر

موضوعات مطالب
عکس هایی از شهدا
عکس های عملیات ها
عکس های راهیان نور
معرفی کتاب های دفاع مقدس
ساير امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM




Javascripts


‎‎ ‏ 


آمار سایت



طراح قالب